حاضرین در سایت

ما 1 مهمان آنلاین داریم

نظرسنجي

مطالب ارائه شده در سايت
 

گفتگو با ماهنامه فرهنگی اجتماعی تازه


 

هزارهء شاهنامه -اسطورهء آسمان پیمایی کیکاوس

گفتگو با ماهنامه فرهنگی اجتماعی تازه

شماره 13/1 آذر 1390

مریم رشنو در گفتگو با دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور

 

آقای دکتر، در روزگار فعلی و فضای موجود در عرصه فرهنگی اجتماعی، به نظر می­رسد نیاز به تعریف دوباره­ای از ایران و ماهیت آن داریم که عناصر تازه یا عناصر کهنی که به فعالیت مجدد مشغول شده­اند، در این تعریف لحاظ شود. با این اوصاف، تعریف شما از ماهیت و هویت ایرانی چیست؟

به نظر من مفهوم ایران را از دو بعد باید بررسی کرد. یک بعد همین محدوده جغرافیایی است که امروز به نام ایران شناخته می­شود. اما بعد مهم­تری نیز وجود دارد که ما به آن جهان ایرانی می­گوییم. جهان ایرانی، یعنی فرهنگ ایرانی فراتر از این محدودهء جغرافیایی. مثلا در تاجیکستان، افغانستان، آسیای میانه، قفقاز ، بخش­هایی از عراق و حتی ترکیه و بین­النهرین قدیم، جهان ایرانی را تشکیل می­دهند و مجموع این جهان ایرانی است که هویت ما را رقم می­زند. این اسم آباء و اجدادی ایرانیان باستان بوده است که سرزمین خود را ایران­ویج یعنی سرزمین ایران نامیدند و این مطلب حدود سه هزار سال پیش در اوستا ثبت شده است و به شکل غیر مکتوب هم پیش­تر از آن حتما وجود داشته است. به لحاظ تاریخی، از نیمهء هزارهء دوم پیش از میلاد آریایی­ها از شمال و خاستگاهشان سیبری وارد این سرزمین شده­اند. در کنار آ­نها اقوامی هستند که قرن­ها پیش از آمدن آریایی­ها در نجد ایران زندگی می­کرده­اند ولی نه به نام آریایی بلکه می توان به آن­ها در مجموع بومیان فلات ایران گفت. به نظر استادم زنده یاد مهرداد بهار این مناطق  هم جزو جهان ایرانی است و این طور نیست که ایران را فقط آریایی­ها ساخته­اند.

اتفاقا مرحوم دکتر بهار، از برخی جهات آنها را بسیار ایرانی­تر و اصیل­تر می­دانستند.

بله، چون به عنوان مثال عیلامی­ها در خوزستان، زبان وخط مشخص و پیشرفته­ای داشته­اند، خدایی به نام اینشوشینک را می­پرستیده­اند و معابد بزرگی مثل چغازنبیل را ساخته­اند که از کهن­ترین جلوه های فرهنگ ایران است یا کتیبه­ها و گل نبشته­هایی که در جیرفت پیدا شده که به قدری قدیمی است که از کتیبه­های عیلامی هم کهن­تر است و طبق یک فرضیه که در دست بررسی است، احتمالا خط از اینجا به همراه مس به بین­النهرین رفته است. از این جهت نباید تعصب داشت و اینها را حذف کرد و فرهنگ ایران را محدود به آریایی­ها کرد. این بومیان هم جزو جهان ایرانی محسوب می­شوند. در واقع، هویت فرهنگی ایران، هویت متکثری است از انواع و اقسام زبان­ها و ملیت­ها و در حقیقت موزه­ای است از زبان­ها و اقوام، پر از اشیاءباستانی گوناگون و رنگارنگ. اما در طول تاریخ، این جهان به شکل مشخصی درآمده و به لحاظ سیاسی مرزهای مختلفی دارد که به تعریف این جهان خدشه­ای وارد نمی­کند. یک زمانی مادها یک کشور کوچک در همدان تاسیس کرده اند ،اما همین حکومت کوچک در زمان هخامنشیان به کشوری تبدیل شده است که مرزهای آن از چین تا مصر و یونان گسترده بوده است کما این که هنوز در ترکیه در سواحل سنگی دریاچهء وان و نیز در ترعه سوئز مصر کتیبه­هایی به خط میخی از خشایارشا وجود دارد که نشان می دهد این­ مناطق جزو هویت تمدنی و قلمرو ایران بوده­اند.

یعنی شما قائل به محدوده جغرافیایی برای هویت ایرانی نیستند؟

من به محدود کردن جهان ایرانی در یک محدوده جغرافیایی خاص اعتقاد ندارم. مثلا در آسیای میانه، دره­ای هست به نام دره زرافشان که در آنجا مردم به زبان سغدی حرف می­زدند و سغدی مشخصا یک زبان ایرانی است. اکنون هم این مردم به زبان یغنابی حرف می زنند که بازماندهء زبان سغدی است. این که می­گویم جهان ایرانی موزه­ای از زبان­هاست به این دلیل است. زبان سغدی، زمانی زبان بین­المللی (Lingua Franca) و میانجی بین شرق و غرب بوده و کسی که به تجارت در جاده ابریشم می­پرداخته، باید این زبان را می­دانسته است.

در دوران معاصر، به ویژه در زمان پهلوی اول و دوم، تلاش بسیاری صورت گرفت تا تعبیری نژادی از ایران صورت گیرد، یعنی زبان­ها و فرهنگ­ها را حتی­الامکان حذف کنند و احتمالا تحت تاثیر نازیسم و تفکرات ملی­گرایانه جدید، ایران را به عنوان یک نژاد تعریف کنند اما امروز به نظر می­رسد که این تئوری ها زیاد کارایی نداشته باشد.

صددرصد همین طور است. این تعصبی بود در حوزهء ایران­شناسی که فکر می­کردند که ایران یعنی آریایی و آن­چه را غیر آریایی بود باارزش نمی­دانستند و ایران را منحصر می­کردند به هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان. در حالی که این نظریهاساساً نظریه ای انحرافی بود               و ایران­شناسان ما هم برخی این گونه فکر می­کردند. به عنوان مثال ذبیح بهروز، تلاش می­کرد ثابت کند که بسیاری از واژه­های عربی هم ریشه­ی ایرانی قدیم دارند. این دیگر علم نیست، تعصب است. ایران­شناسی در دوره پهلوی با وجود این­که برخی کارها هم انجام شده ولی اساساً در جهت این ایدئولوژی پیش می­رفته که جهان ایرانی را تبدیل به ایرانی کوچک کند. در واقع در دنیای امروز، این حرف­ها و تعصبات دیگر خیلی کهنه است و دنیا به سمت جهان­وطنی می­رود ولی هنوز ته مانده­هایی از این­ باورها باقی مانده است که برخی تلاش می­کنند دورانی طلایی و رویایی از ایران قدیم بسازند و به صورت یک کالای لوکس در ویترین بگذارند و تقدیس کنند. مثلا انجمن­هایی که بعضا برای سخنرانی دعوت می­کنند، می­بینم که به جای سلام می­گویند درود، این هم البته زیباست اما عمیق نیست. درود خیلی رسمی و خشک است در حالی که در واژهء سلام صمیمیتی وجود دارد که در واژهء درود نیست. ایران را فقط در این مسائل سطحی دیدن، بالا بردن جایگاه ایران نیست. ما باید سیر تحول فرهنگی ایران را دنبال کنیم یعنی ببینیم اگر در ایران، عرفا و شعرای بزرگی از فردوسی گرفته تا عطار و مولوی و دیگران ظاهر شدند، این­ها به یکباره خلق نشده­اند بلکه دستاورد هنر آنهاریشه در تحولی چند هزار ساله دارد. ما مواردی را از ایران باستان داشته­ایم و تلفیق این موارد با عناصر اسلامی و عربی است که تمدنی شکوفا را ساخته است. ما اگر عربی را از این زبان، به شکل افراطی حذف کنیم دیگر حافظ را نخواهیم داشت و این در حالی است که حافظ آیینه تمام نمای ایران باستان و ایران اسلامی به طور همزمان است؛ کاربرد و استفاده­های او از واژه­هایی چون مغبچه، جام جم، کیخسرو و پیر مغان مشخص است که فرهنگ ایران قدیم را به خوبی می­شناخته است، یا عطار در کتاب­های منطق­الطیر و الهی­نامه، بسیاری واژه­های پهلوی اشکانی را به کار ­برده است، اگر از آثار سهروردی، ایران باستان را برداریم چیزی نمی­ماند. او احیاگر فلسفهء ایران باستان است.

در واقع باید این تفکیک تاریخی را برداریم و هویت فرهنگی ایران را به صورت یک کل پیوسته ببینیم.

دقیقا همین طور است. بزرگان ادب ، هنر و عرفان در دوران کلاسیک دو دورهء پیش از اسلام و دوران اسلامی را از هم جدا نکردند و هر دو را می شناختند و در هم تلفیق کرده بودند. من در جایی این را نوشته­ام که مثلا شما در مطالعه ادبیات یونان و روم هیچ وقت برخورد نمی­کنید که کسی نوشته باشد ادبیات پیش از مسیح یا ادبیات پس از مسیح. تاریخ را ذکر کرده­اند ولی تفکیک جدی میان دو دوره قائل نشده­اند و یکپارچه بررسی می­کنند. ما اینجا فرهنگ را به دو قسمت تقسیم می­کنیم و بعد طرف یکی از این دو را می­گیریم که این هر دو نوع تعصب است.

از نگاه اسطوره شناختی، چه عناصری را باید یافت که کلیت این واحد متکثر و این موزه زبانشناسی را با این تنوع قومی  و زبانی نشان دهد؟

بهترین راه فهم این کلیت و ایجاد وحدت در این مجموعه­ی متکثر، آیین­ها و اسطوره­ها هستند؛ مثالی بزنم، نوروز را همه اقوامِ جهانِ ایرانی برگزار می­کنند و جشن می­گیرند بدون استثنا. می­توانیم بگوییم که نوروز در اصل آیینی زرتشتی نیست زیرا نشانه­هایی وجود دارد که پیش از زرتشت در فلات ایران و در بین­النهرین وجود داشته و این­که بگوییم نوروز از آنِ زرتشتی­ها و آریایی­هاست از همان تعصب­هاست. به همین دلیل است که بعد از اسلام نوروز پذیرفته شد، زیرا یک جشن زرتشتی صِرف نبود. نوروز یک آیین است و مثل هر آیین، در کنه خود اسطوره­ای دارد، اسطوره ها جنبه­های نظری آیین­ها هستند؛ اما اسطوره­ی نوروز چه بوده که همهء اقوام به آن وفادار بودند: نوروز جشن طبیعت و باززایی است، چنین فلسفه­ای وقتی در دوران اسلامی عرضه می­شود به راحتی پذیرفته می­شود، چون مغایرتی با عقاید آن ندارد و آیینی فرامذهبی است. در حال حاضر حوزه تمدنی نوروز به مرکزیت ایران همراه با تاجیکستان، عراق، ترکمنستان و افغانستان به عنوان میراث معنوی در یونسکو ثبت شده،  یا جشن یلدا که آیینی است بسیار کهن­تر از زرتشت که جشن زایش میترا و خورشید است. اما مثلاً جشن سده، جشن آتش است که زرتشتی است و طبیعتاً با اسلام جمع نمی­شود و به مرور حذف شده است یا جشن مهرگان که جشن آفرینش ، برکت و جشن برداشت محصول بوده حتی تا دورهء صفویه برگزار می شده است.

فکر نمی­کنید که منتسب کردن آیین­ها به دین زرتشتی در دوران اخیر، به فراگیری آنها میان اقوام آسیب زده است؟

ببینید من شیفته آیین زرتشت هستم و کار و تخصصمم این است، ولی نباید تعصب داشت و کل ایران باستان را منحصر به زرتشت کرد، نباید برخورد قشری داشته باشیم و یکجانبه نگاه کنیم. خوبی­ها و بدی­ها را باید با هم دید. آیین زرتشت آیین راستی درستی و پاکی است ولی آنچه زرتشتی ها در دوران ساسانی اجرا کردند آیا واقعا همان آیین بود. موبدان مانوی و در راس آنها مانوی ها ، مزدکمی ها و حتی مسیحییان را کشتند و مورد آزار و شکنجه قرار دادند. مغان خدایانی را که زرتشت کنار زده بود دوباره وارد اوستا کردند و این تحریف بود. زرتشت می­گوید جهان محل نبرد خیر و شر است و پس از این نبرد در پایان، پیروزی نور بر ظلمت است. زرتشت و آیین زرتشت، جزئی از جهان ایرانی است و نکات بسیاری هم به آن نسبت داده­اند اما تمام آن نیست.

اگر بخواهیم هویت ایرانی را در نسبت با اساطیر ایرانی تعریف کنیم به عبارتی دیگر انسان ایرانی در اسطوره­­های ایرانی چگونه تعریف می­شود؟

انسان ایرانی در اسطوره­های ایرانی، یک انسان آرمان­خواه است، منفعل و برج عاج­نشین نیست. در اساطیر یونان، این آرمان­خواهی برای اسطوره­ها وجود ندارد. آن­جا خدایانشان زمینی هستند و اینجا خدایان آرمانی اند. در مورد هیچ یک از خدایان ایرانی، برخلاف اکثر اسطوره­های جهان، نکتهء منفی وجود ندارد. مضامین اساطیر ایران بسیار متنوعند و درصورتی که به تصویر درآیند واقعا تاثیرگذار خواهند بود. ما دستگاه اسطوره­شناختی متنوع و غنی داریم که تماما آرمانی است. اسطوره­های قهرمانی ایران، همچون کیخسرو که واپسین قهرمان اسطوره­ای ایران در شاهنامه است، هم دارای جنبه­های آسمانی و هم زمینی است که در اوج قدرت به معنویت می­گراید.

به عنوان آخرین پرسش، فکر نمی­کنید یکی از مشکلات اسطوره­های ایرانی این است که برخلاف اسطوره­های یونانی، تصاویر بسیار کمی از آن­ها موجود است؟

نه، این طور نیست. روی این تصاویر کار نشده. از میترا نقش برجسته ای در دست است و مجسمه و تصاویر زیادی موجود است که در حال قربانی گاو او را نشان می دهد، از سایر ایزدان مانند اهورا مزدا و قهرمانان ایرانی هم اگر جستجو کنید مثلا در مینیاتورهای شاهنامه تصاویر زیادی وجود دارد. این ضعف که شما می­گویید ناشی از آن است که کاری روی آن­ها انجام نشده است. ما به نقاشانی نیاز داریم که تصاویر و اسطوره­های ایرانی را با دیدگاه­های جدید و مدرن، در قالب­های مختلف هنر، بازسازی کنند. اسطوره و هنر مکمل همدیگر هستند به عبارتی دیگر دو روی یک سکه هستند. در یونان، فیلمسازان درخشانی مثل تئو آنجلوپولوس و دیگران هستند که فیلم­های درخشانی درباره اساطیر یونان ساخته اند.

اسطوره­ها ابزاری هستند برای شناخت فرهنگی هویت یک قوم. اسطوره­ها کهن- نمونه های ما هستند و ذهنیت روانی ما را نشان می­دهند.اگر قرن­ها بگذرد، اسطوره­ها با انسان می­مانند، چون اسطوره مرتبط با روان انسان است و روان انسان نیازمند تخیل بی­نهایت است و به عبارتی می­توان گفت تا زبان هست، اسطوره هم هست.

 

 

 

Seventh European Conference of Iranian Studies

Krakow, Poland, 7-10 September 2011

 

Manichaean Cosmogony based on a

Classical Text: Milal val-Niḥal of Shahristānī

Abolghasem Esmailpour

  

Abstract

 Shahirstānī's Milal val-Nịal has a short but very important chapter on Mani and Manichaeism. Its subjects on Manichaean cosmogony are: 1. Comparison of essences and deeds of Light and Darkness such as Essence, Self, Deed, Place, and Elements; 2. Comparison of the Realms of Light and Darkness; 3. Manichaean dispute on the combination of light and Darkness and the redemption of light from darkness; 4. Sending forth an angel (Ōhrmazdbag / the First Man); 5.The order of King of Light to Living Spirit to rescue the First Man; 6.Redemption of light particles through the Milk way and their ascension to the Moon, the Sun and New Paradise; 7. Report of Abū Sa`id the Manichaean, one of Manichaean leaders, on the time of 12000 years combination of light and darkness, who believed that at his time (271 AH / 884 AD), it has passed 11700 years since the beginning of mixing process and the remainder is 300 years. The survey and comparison of essences and deeds of light and darkness, their virtue of productivity and creativity, description of two approaches of the combination of light and Darkness and the report of one of Manichaean leaders on the time of 12000 years of material world are among the important subjects of Manichaeism. They show that Shahristānī has been benefited from some of Manichaean original sources.

  هفتمین کنفرانس اروپایی ایران شناسی

7-10 سپتامبر 2011-09-28 کراکف، لهستان

 چکیده فارسی مقاله

کیهان­شناخت مانوی 

بر پایهء یک متن کهن: ملل و نحل شهرستانی

 ابوالقاسم اسماعیل­ پور

 

ملل و نحل شهرستانی فصل کوتاه و بسیار مهمی دربارهء اندیشهء مانی و کیش مانوی دارد که موضوعات آن پیرامون کیهان­شناخت مانوی عبارتند از: 1. مقایسهء گوهرها و کردارهای نور و ظلمت اعم از گوهر، نفس، کردار، جا و اجناس؛ 2. مقایسهء سرزمین نور و ظلمت؛ 3. اختلاف مانویان در آمیزش نور و ظلمت و رهایی نور از ظلمت؛ آمیختگی نور و ظلمت در اثر اتفاق نه به اختیار؛ 4. اعزام یک فرشته (هرمزدبغ) با پنج جزو از اجناس پنج­گانه­اش و آمیختن با اجزای پنج­گانهء نور؛ 5. فرمان پادشاه نور به یکی از فرشتگان (مهرایزد) برای نجات انسان قدیم (هرمزدبغ)؛ 6. رهایی اجزای نور از طریق کهکشان و صعود آنها به ماه، خورشید و بهشت نو؛ 7. گزارش ابوسعید مانوی، از روسای مانوی، دربارهء زمان 12000 سالهء آمیختگی نور و ظلمت که معتقد بود در زمان حیاتش (271 ه.ق) از آغاز فرآیند آمیختگی 11700 سال گذشته و 300 سال مانده است. بررسی و مقایسهء گوهرها و کردارهای نور و ظلمت، خاصیت تولید و خلاقیت آنها، وصف دو دیدگاه در آمیزش نور و ظلمت و گزارش یکی از رهبران کیش مانوی دربارهء زمان 12000 سالهء جهان مادی در شمار مباحث مهم مانویت است و نشان می­دهد که شهرستانی در گزارش خود از برخی منابع اصیل مانوی بهره گرفته است.

 

همایش بین­المللی هزارمین سال سرایش شاهنامه فردوسی

4-2 آذرماه 1390

تهران، معاونت پژوهشی و فناوری دانشگاه آزاد، مرکز دائره­المعارف بزرگ اسلامی

 

عنوان مقاله:

اسطورهء آسمان­پیمایی کیکاوس

 

ابوالقاسم اسماعیل­پور

 

چکیده

هرچند در اوستا فروهرِ کیکاوس در ردیف شهریاران و شاهزادگان کیانی ستوده می­شود و او صاحب فره کیانی است، اما از سفر آسمانی او در اوستای موجود خبری نیست. به نظر می­رسد که در اوستای روزگار ساسانی به این موضوع اشاره شده بوده است. یکی از بخش­های اوستایی به نام ائوگمدئچه ((Aogəmadaeča به پرواز او بر فراز آسمان اشاره شده است: nōit uzyaš tačō  یعنی "نه به بالا رونده" که این مفهوم در ترجمهء زند: nē kē pad ulīh ud wazēd (نه کسی که به بالا پرواز کند) و تفسیر آن: kē pad tuhīg ī asmān andar šawēd čē'ōn Kāyos  یعنی "کسی که به تهیگیِ آسمان اندر شود همچون کاوس" است. در همین متن آمده که "کسی از چنگال مرگ رهایی نیابد نه کسی که مانند کیکاووس به گردش آسمان پرداخت."  بنا به شاهنامهء فردوسی، دیوی به گونهء غلامی سخنگو می­آید و به کاوس می­گوید تو با داشتن این فر زیبا، شایسته است بر چرخ گردان جای گیری. پس کاوس به آسمان پرواز می­کند، اما سقوط می­کند. پس از افتادن بر زمین پشیمان می­شود و چهل روز به نیایش بر خاک می­نشیند و خدای او را می­بخشد. معجم البلدان عروج آسمانی کیکاوس را بنا به مندرجات ائوگمدئچه و شاهنامه تایید می­کند. بنا به دینکرد، کاوس بالای البرز هفت کاخ بر پا نمود، یکی زرین و دو سیمین و دو پولادین و دو آبگین ( بلورین). در این جستار بر آنیم که انگیزهء کاوس را برای ساختن هفت کاخ بر فراز کوه البرز و سفر آسمانی و سقوط او را مشخص نموده و مطابق مندرجات متون پهلوی، شاهنامه و روایات دورهء اسلامی به تحلیل و بررسی تطبیقی آن بپردازیم.

 

زندگي نامه

 

 

                      ابوالقاسم اسماعیل پور

 اسطوره شناس و پژوهشگر فرهنگ و اساطير ايراني

متولد 16 شهریور 1333، دیپلم طبیعی. در1351 در دبیرستان هدف تهران دورهء آمادگی کنکور را سپری کرد. در همین سال عضو جمعیت گیاهخواران ایران شد و تحت تاثیر جهانگیر ایرمیان خراباتی متون زرتشتی را مطالعه کرد. از 1352 تا 1356 در دانشکدهء ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران در رشتهء زبان و ادبیات انگلیسی به تحصیل پرداخت. استادان شاخص او در این دوره حسن جوادی، رضا براهنی، بهرام مقدادی، پروفسور کلاتس و ژولیت میثمی بودند. در گروه ادبیات فارسی هم از محضر استادان شفیعی کدکنی، اسلامی ندوشن و زنده یاد عبدالحسین زرین کوب بهره مند شد.

از 1353 با زنده یاد مهرداد بهار آشنا شد. این دوستی و همکاری تا پایان عمر استاد ادامه داشت. از 1363 تا 1370 دورهء فوق لیسانس و دکترای فرهنگ و زبان های باستانی را در دانشگاه تهران گذراند. استادان او در این دوره ژاله آموزگار، محسن ابوالقاسمی، زنده یاد احمد تفضلی، بدرالزمان قریب و مهرداد بهار بودند. از 1366 در دانشگاه های مختلف از جمله در دانشگاه مازندران و دانشگاه تهران تدریس کرد. اکنون استاد دانشگاه شهید بهشتی و مدیر گروه زبان شناسی و زبان های باستانی است.

او در سالهای 2004 تا 2006 استاد مدعو و مدیر مرکز ایران شناسی دانشگاه بین المللی شانگهای بوده است. از 1385 تا 1387 رئیس پژوهشکدهء زبان شناسی، کتیبه ها و متون پژوهشکده میراث فرهنگی کشور بوده و در این دوره، راه اندازی باغ موزهء کتیبه ها در کاخ نیاوران، تدوین اطلس ملی زبانی ایران و برگزاری دو همایش ملی زبانشناسی، کتیبه ها و متون زیر نظر او انجام گرفته است. او اکنون عضو پیوسته انجمن انسان شناسی ایران، عضو هیئت تحریریه مجله انسان شناسی دانشگاه تهران، مجلهء زبان و ادب دانشگاه علامه، پژوهشنامهء نقد زبان و ادبيات خارجی دانشگاه شهید بهشتی، عضو انجمن ایران شناسی اروپا (SIE) ، عضو انجمن بین المللی مطالعات مانوی (IAMS)، و عضو انجمن بین المللی جوامع فارسی زبان (ASPS) است. آثار او شامل پژوهش های اسطوره شناسی و ایران شناسی است.

آثار او عبارتند از: اسطورهء آفرینش در آیین مانی، اسطوره بیان نمادین،زیر آسمانه های نور، ادبیات مانوی و سرودهای روشنایی است. کتاب انگلیسی او با عنوان Manichaean Gnosis and Creation Myth در سال 2005 در دانشگاه پنسیلوانیای آمریکا به چاپ رسیده است. او همچنین آثار مهمی از اساطیر جهان را به پارسی برگردانده است، مانند دانشنامهء اساطیر جهان، زبور مانوی، اساطیر جهان، ادبیات گنوسی و اسطوره و آیین. در کنار اسطوره شناسی، شعر همیشه دغدغهء خاطر او بوده و تاکنون سه مجموعه شعر به چاپ رسانده: برسنگفرش بی بازگشت، هر دانه شن و تا کنار درخت گیلاس. همچنین گزیده ای از شعر جهان و مجموعه کامل اشعار اکتاویو پاز را به فارسی برگردانده است.

او تاکنون در همایش ها و کنفرانس های متعددی به صورت سخنرانی و ارائهء مقاله شرکت کرده؛ از جمله در آلمان، ايتاليا، اطريش، روسيه، هند، پاكستان، چين، آسه تياي  (قفقاز)، ارمنستان ، يونان و لهستان. گزیده ای از مقالات و اشعار او به زبان های انگلیسی، چینی، هندی و روسی ترجمه شده است.

از میان آثار او، دانشنامهء اساطیر جهان برندهء جایزهء کتاب سال 1387 و کتاب ادبیات گنوسی برندهء جایزه کتاب فصل و جایزه کتاب سال 1389 و سرودهای روشنایی برندهء جایزهء کتاب فصل (1386) شده است. همچنین لوح تقدیر دانشگاه بین المللی شانگهای (2006)، لوح تقدیر دانشگاه مازندران و دانشگاه شهید بهشتی و لوح تقدیر پارسه به او اهدا شده است.

   
Brown Blue Orange