گفتگو با ماهنامه فرهنگی اجتماعی تازه
شماره 13/1 آذر 1390
مریم رشنو در گفتگو با دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور
آقای دکتر، در روزگار فعلی و فضای موجود در عرصه فرهنگی اجتماعی، به نظر میرسد نیاز به تعریف دوبارهای از ایران و ماهیت آن داریم که عناصر تازه یا عناصر کهنی که به فعالیت مجدد مشغول شدهاند، در این تعریف لحاظ شود. با این اوصاف، تعریف شما از ماهیت و هویت ایرانی چیست؟
به نظر من مفهوم ایران را از دو بعد باید بررسی کرد. یک بعد همین محدوده جغرافیایی است که امروز به نام ایران شناخته میشود. اما بعد مهمتری نیز وجود دارد که ما به آن جهان ایرانی میگوییم. جهان ایرانی، یعنی فرهنگ ایرانی فراتر از این محدودهء جغرافیایی. مثلا در تاجیکستان، افغانستان، آسیای میانه، قفقاز ، بخشهایی از عراق و حتی ترکیه و بینالنهرین قدیم، جهان ایرانی را تشکیل میدهند و مجموع این جهان ایرانی است که هویت ما را رقم میزند. این اسم آباء و اجدادی ایرانیان باستان بوده است که سرزمین خود را ایرانویج یعنی سرزمین ایران نامیدند و این مطلب حدود سه هزار سال پیش در اوستا ثبت شده است و به شکل غیر مکتوب هم پیشتر از آن حتما وجود داشته است. به لحاظ تاریخی، از نیمهء هزارهء دوم پیش از میلاد آریاییها از شمال و خاستگاهشان سیبری وارد این سرزمین شدهاند. در کنار آنها اقوامی هستند که قرنها پیش از آمدن آریاییها در نجد ایران زندگی میکردهاند ولی نه به نام آریایی بلکه می توان به آنها در مجموع بومیان فلات ایران گفت. به نظر استادم زنده یاد مهرداد بهار این مناطق هم جزو جهان ایرانی است و این طور نیست که ایران را فقط آریاییها ساختهاند.
اتفاقا مرحوم دکتر بهار، از برخی جهات آنها را بسیار ایرانیتر و اصیلتر میدانستند.
بله، چون به عنوان مثال عیلامیها در خوزستان، زبان وخط مشخص و پیشرفتهای داشتهاند، خدایی به نام اینشوشینک را میپرستیدهاند و معابد بزرگی مثل چغازنبیل را ساختهاند که از کهنترین جلوه های فرهنگ ایران است یا کتیبهها و گل نبشتههایی که در جیرفت پیدا شده که به قدری قدیمی است که از کتیبههای عیلامی هم کهنتر است و طبق یک فرضیه که در دست بررسی است، احتمالا خط از اینجا به همراه مس به بینالنهرین رفته است. از این جهت نباید تعصب داشت و اینها را حذف کرد و فرهنگ ایران را محدود به آریاییها کرد. این بومیان هم جزو جهان ایرانی محسوب میشوند. در واقع، هویت فرهنگی ایران، هویت متکثری است از انواع و اقسام زبانها و ملیتها و در حقیقت موزهای است از زبانها و اقوام، پر از اشیاءباستانی گوناگون و رنگارنگ. اما در طول تاریخ، این جهان به شکل مشخصی درآمده و به لحاظ سیاسی مرزهای مختلفی دارد که به تعریف این جهان خدشهای وارد نمیکند. یک زمانی مادها یک کشور کوچک در همدان تاسیس کرده اند ،اما همین حکومت کوچک در زمان هخامنشیان به کشوری تبدیل شده است که مرزهای آن از چین تا مصر و یونان گسترده بوده است کما این که هنوز در ترکیه در سواحل سنگی دریاچهء وان و نیز در ترعه سوئز مصر کتیبههایی به خط میخی از خشایارشا وجود دارد که نشان می دهد این مناطق جزو هویت تمدنی و قلمرو ایران بودهاند.
یعنی شما قائل به محدوده جغرافیایی برای هویت ایرانی نیستند؟
من به محدود کردن جهان ایرانی در یک محدوده جغرافیایی خاص اعتقاد ندارم. مثلا در آسیای میانه، درهای هست به نام دره زرافشان که در آنجا مردم به زبان سغدی حرف میزدند و سغدی مشخصا یک زبان ایرانی است. اکنون هم این مردم به زبان یغنابی حرف می زنند که بازماندهء زبان سغدی است. این که میگویم جهان ایرانی موزهای از زبانهاست به این دلیل است. زبان سغدی، زمانی زبان بینالمللی (Lingua Franca) و میانجی بین شرق و غرب بوده و کسی که به تجارت در جاده ابریشم میپرداخته، باید این زبان را میدانسته است.
در دوران معاصر، به ویژه در زمان پهلوی اول و دوم، تلاش بسیاری صورت گرفت تا تعبیری نژادی از ایران صورت گیرد، یعنی زبانها و فرهنگها را حتیالامکان حذف کنند و احتمالا تحت تاثیر نازیسم و تفکرات ملیگرایانه جدید، ایران را به عنوان یک نژاد تعریف کنند اما امروز به نظر میرسد که این تئوری ها زیاد کارایی نداشته باشد.
صددرصد همین طور است. این تعصبی بود در حوزهء ایرانشناسی که فکر میکردند که ایران یعنی آریایی و آنچه را غیر آریایی بود باارزش نمیدانستند و ایران را منحصر میکردند به هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان. در حالی که این نظریهاساساً نظریه ای انحرافی بود و ایرانشناسان ما هم برخی این گونه فکر میکردند. به عنوان مثال ذبیح بهروز، تلاش میکرد ثابت کند که بسیاری از واژههای عربی هم ریشهی ایرانی قدیم دارند. این دیگر علم نیست، تعصب است. ایرانشناسی در دوره پهلوی با وجود اینکه برخی کارها هم انجام شده ولی اساساً در جهت این ایدئولوژی پیش میرفته که جهان ایرانی را تبدیل به ایرانی کوچک کند. در واقع در دنیای امروز، این حرفها و تعصبات دیگر خیلی کهنه است و دنیا به سمت جهانوطنی میرود ولی هنوز ته ماندههایی از این باورها باقی مانده است که برخی تلاش میکنند دورانی طلایی و رویایی از ایران قدیم بسازند و به صورت یک کالای لوکس در ویترین بگذارند و تقدیس کنند. مثلا انجمنهایی که بعضا برای سخنرانی دعوت میکنند، میبینم که به جای سلام میگویند درود، این هم البته زیباست اما عمیق نیست. درود خیلی رسمی و خشک است در حالی که در واژهء سلام صمیمیتی وجود دارد که در واژهء درود نیست. ایران را فقط در این مسائل سطحی دیدن، بالا بردن جایگاه ایران نیست. ما باید سیر تحول فرهنگی ایران را دنبال کنیم یعنی ببینیم اگر در ایران، عرفا و شعرای بزرگی از فردوسی گرفته تا عطار و مولوی و دیگران ظاهر شدند، اینها به یکباره خلق نشدهاند بلکه دستاورد هنر آنهاریشه در تحولی چند هزار ساله دارد. ما مواردی را از ایران باستان داشتهایم و تلفیق این موارد با عناصر اسلامی و عربی است که تمدنی شکوفا را ساخته است. ما اگر عربی را از این زبان، به شکل افراطی حذف کنیم دیگر حافظ را نخواهیم داشت و این در حالی است که حافظ آیینه تمام نمای ایران باستان و ایران اسلامی به طور همزمان است؛ کاربرد و استفادههای او از واژههایی چون مغبچه، جام جم، کیخسرو و پیر مغان مشخص است که فرهنگ ایران قدیم را به خوبی میشناخته است، یا عطار در کتابهای منطقالطیر و الهینامه، بسیاری واژههای پهلوی اشکانی را به کار برده است، اگر از آثار سهروردی، ایران باستان را برداریم چیزی نمیماند. او احیاگر فلسفهء ایران باستان است.
در واقع باید این تفکیک تاریخی را برداریم و هویت فرهنگی ایران را به صورت یک کل پیوسته ببینیم.
دقیقا همین طور است. بزرگان ادب ، هنر و عرفان در دوران کلاسیک دو دورهء پیش از اسلام و دوران اسلامی را از هم جدا نکردند و هر دو را می شناختند و در هم تلفیق کرده بودند. من در جایی این را نوشتهام که مثلا شما در مطالعه ادبیات یونان و روم هیچ وقت برخورد نمیکنید که کسی نوشته باشد ادبیات پیش از مسیح یا ادبیات پس از مسیح. تاریخ را ذکر کردهاند ولی تفکیک جدی میان دو دوره قائل نشدهاند و یکپارچه بررسی میکنند. ما اینجا فرهنگ را به دو قسمت تقسیم میکنیم و بعد طرف یکی از این دو را میگیریم که این هر دو نوع تعصب است.
از نگاه اسطوره شناختی، چه عناصری را باید یافت که کلیت این واحد متکثر و این موزه زبانشناسی را با این تنوع قومی و زبانی نشان دهد؟
بهترین راه فهم این کلیت و ایجاد وحدت در این مجموعهی متکثر، آیینها و اسطورهها هستند؛ مثالی بزنم، نوروز را همه اقوامِ جهانِ ایرانی برگزار میکنند و جشن میگیرند بدون استثنا. میتوانیم بگوییم که نوروز در اصل آیینی زرتشتی نیست زیرا نشانههایی وجود دارد که پیش از زرتشت در فلات ایران و در بینالنهرین وجود داشته و اینکه بگوییم نوروز از آنِ زرتشتیها و آریاییهاست از همان تعصبهاست. به همین دلیل است که بعد از اسلام نوروز پذیرفته شد، زیرا یک جشن زرتشتی صِرف نبود. نوروز یک آیین است و مثل هر آیین، در کنه خود اسطورهای دارد، اسطوره ها جنبههای نظری آیینها هستند؛ اما اسطورهی نوروز چه بوده که همهء اقوام به آن وفادار بودند: نوروز جشن طبیعت و باززایی است، چنین فلسفهای وقتی در دوران اسلامی عرضه میشود به راحتی پذیرفته میشود، چون مغایرتی با عقاید آن ندارد و آیینی فرامذهبی است. در حال حاضر حوزه تمدنی نوروز به مرکزیت ایران همراه با تاجیکستان، عراق، ترکمنستان و افغانستان به عنوان میراث معنوی در یونسکو ثبت شده، یا جشن یلدا که آیینی است بسیار کهنتر از زرتشت که جشن زایش میترا و خورشید است. اما مثلاً جشن سده، جشن آتش است که زرتشتی است و طبیعتاً با اسلام جمع نمیشود و به مرور حذف شده است یا جشن مهرگان که جشن آفرینش ، برکت و جشن برداشت محصول بوده حتی تا دورهء صفویه برگزار می شده است.
فکر نمیکنید که منتسب کردن آیینها به دین زرتشتی در دوران اخیر، به فراگیری آنها میان اقوام آسیب زده است؟
ببینید من شیفته آیین زرتشت هستم و کار و تخصصمم این است، ولی نباید تعصب داشت و کل ایران باستان را منحصر به زرتشت کرد، نباید برخورد قشری داشته باشیم و یکجانبه نگاه کنیم. خوبیها و بدیها را باید با هم دید. آیین زرتشت آیین راستی درستی و پاکی است ولی آنچه زرتشتی ها در دوران ساسانی اجرا کردند آیا واقعا همان آیین بود. موبدان مانوی و در راس آنها مانوی ها ، مزدکمی ها و حتی مسیحییان را کشتند و مورد آزار و شکنجه قرار دادند. مغان خدایانی را که زرتشت کنار زده بود دوباره وارد اوستا کردند و این تحریف بود. زرتشت میگوید جهان محل نبرد خیر و شر است و پس از این نبرد در پایان، پیروزی نور بر ظلمت است. زرتشت و آیین زرتشت، جزئی از جهان ایرانی است و نکات بسیاری هم به آن نسبت دادهاند اما تمام آن نیست.
اگر بخواهیم هویت ایرانی را در نسبت با اساطیر ایرانی تعریف کنیم به عبارتی دیگر انسان ایرانی در اسطورههای ایرانی چگونه تعریف میشود؟
انسان ایرانی در اسطورههای ایرانی، یک انسان آرمانخواه است، منفعل و برج عاجنشین نیست. در اساطیر یونان، این آرمانخواهی برای اسطورهها وجود ندارد. آنجا خدایانشان زمینی هستند و اینجا خدایان آرمانی اند. در مورد هیچ یک از خدایان ایرانی، برخلاف اکثر اسطورههای جهان، نکتهء منفی وجود ندارد. مضامین اساطیر ایران بسیار متنوعند و درصورتی که به تصویر درآیند واقعا تاثیرگذار خواهند بود. ما دستگاه اسطورهشناختی متنوع و غنی داریم که تماما آرمانی است. اسطورههای قهرمانی ایران، همچون کیخسرو که واپسین قهرمان اسطورهای ایران در شاهنامه است، هم دارای جنبههای آسمانی و هم زمینی است که در اوج قدرت به معنویت میگراید.
به عنوان آخرین پرسش، فکر نمیکنید یکی از مشکلات اسطورههای ایرانی این است که برخلاف اسطورههای یونانی، تصاویر بسیار کمی از آنها موجود است؟
نه، این طور نیست. روی این تصاویر کار نشده. از میترا نقش برجسته ای در دست است و مجسمه و تصاویر زیادی موجود است که در حال قربانی گاو او را نشان می دهد، از سایر ایزدان مانند اهورا مزدا و قهرمانان ایرانی هم اگر جستجو کنید مثلا در مینیاتورهای شاهنامه تصاویر زیادی وجود دارد. این ضعف که شما میگویید ناشی از آن است که کاری روی آنها انجام نشده است. ما به نقاشانی نیاز داریم که تصاویر و اسطورههای ایرانی را با دیدگاههای جدید و مدرن، در قالبهای مختلف هنر، بازسازی کنند. اسطوره و هنر مکمل همدیگر هستند به عبارتی دیگر دو روی یک سکه هستند. در یونان، فیلمسازان درخشانی مثل تئو آنجلوپولوس و دیگران هستند که فیلمهای درخشانی درباره اساطیر یونان ساخته اند.
اسطورهها ابزاری هستند برای شناخت فرهنگی هویت یک قوم. اسطورهها کهن- نمونه های ما هستند و ذهنیت روانی ما را نشان میدهند.اگر قرنها بگذرد، اسطورهها با انسان میمانند، چون اسطوره مرتبط با روان انسان است و روان انسان نیازمند تخیل بینهایت است و به عبارتی میتوان گفت تا زبان هست، اسطوره هم هست.
Seventh European Conference of Iranian Studies
Manichaean Cosmogony based on a
Classical Text: Milal val-Niḥal of Shahristānī
Abolghasem Esmailpour
Abstract
Shahirstānī's Milal val-Nịal has a short but very important chapter on Mani and Manichaeism. Its subjects on Manichaean cosmogony are: 1. Comparison of essences and deeds of Light and Darkness such as Essence, Self, Deed, Place, and Elements; 2. Comparison of the Realms of Light and Darkness; 3. Manichaean dispute on the combination of light and Darkness and the redemption of light from darkness; 4. Sending forth an angel (Ōhrmazdbag / the First Man); 5.The order of King of Light to Living Spirit to rescue the First Man; 6.Redemption of light particles through the Milk way and their ascension to the Moon, the Sun and New Paradise; 7. Report of Abū Sa`id the Manichaean, one of Manichaean leaders, on the time of 12000 years combination of light and darkness, who believed that at his time (271 AH / 884 AD), it has passed 11700 years since the beginning of mixing process and the remainder is 300 years. The survey and comparison of essences and deeds of light and darkness, their virtue of productivity and creativity, description of two approaches of the combination of light and Darkness and the report of one of Manichaean leaders on the time of 12000 years of material world are among the important subjects of Manichaeism. They show that Shahristānī has been benefited from some of Manichaean original sources.
هفتمین کنفرانس اروپایی ایران شناسی
7-10 سپتامبر 2011-09-28 کراکف، لهستان
چکیده فارسی مقاله
کیهانشناخت مانوی
بر پایهء یک متن کهن: ملل و نحل شهرستانی
ابوالقاسم اسماعیل پور
ملل و نحل شهرستانی فصل کوتاه و بسیار مهمی دربارهء اندیشهء مانی و کیش مانوی دارد که موضوعات آن پیرامون کیهانشناخت مانوی عبارتند از: 1. مقایسهء گوهرها و کردارهای نور و ظلمت اعم از گوهر، نفس، کردار، جا و اجناس؛ 2. مقایسهء سرزمین نور و ظلمت؛ 3. اختلاف مانویان در آمیزش نور و ظلمت و رهایی نور از ظلمت؛ آمیختگی نور و ظلمت در اثر اتفاق نه به اختیار؛ 4. اعزام یک فرشته (هرمزدبغ) با پنج جزو از اجناس پنجگانهاش و آمیختن با اجزای پنجگانهء نور؛ 5. فرمان پادشاه نور به یکی از فرشتگان (مهرایزد) برای نجات انسان قدیم (هرمزدبغ)؛ 6. رهایی اجزای نور از طریق کهکشان و صعود آنها به ماه، خورشید و بهشت نو؛ 7. گزارش ابوسعید مانوی، از روسای مانوی، دربارهء زمان 12000 سالهء آمیختگی نور و ظلمت که معتقد بود در زمان حیاتش (271 ه.ق) از آغاز فرآیند آمیختگی 11700 سال گذشته و 300 سال مانده است. بررسی و مقایسهء گوهرها و کردارهای نور و ظلمت، خاصیت تولید و خلاقیت آنها، وصف دو دیدگاه در آمیزش نور و ظلمت و گزارش یکی از رهبران کیش مانوی دربارهء زمان 12000 سالهء جهان مادی در شمار مباحث مهم مانویت است و نشان میدهد که شهرستانی در گزارش خود از برخی منابع اصیل مانوی بهره گرفته است.
همایش بینالمللی هزارمین سال سرایش شاهنامه فردوسی
4-2 آذرماه 1390
تهران، معاونت پژوهشی و فناوری دانشگاه آزاد، مرکز دائرهالمعارف بزرگ اسلامی
عنوان مقاله:
اسطورهء آسمانپیمایی کیکاوس
ابوالقاسم اسماعیلپور
چکیده
هرچند در اوستا فروهرِ کیکاوس در ردیف شهریاران و شاهزادگان کیانی ستوده میشود و او صاحب فره کیانی است، اما از سفر آسمانی او در اوستای موجود خبری نیست. به نظر میرسد که در اوستای روزگار ساسانی به این موضوع اشاره شده بوده است. یکی از بخشهای اوستایی به نام ائوگمدئچه ((Aogəmadaeča به پرواز او بر فراز آسمان اشاره شده است: nōit uzyaš tačō یعنی "نه به بالا رونده" که این مفهوم در ترجمهء زند: nē kē pad ulīh ud wazēd (نه کسی که به بالا پرواز کند) و تفسیر آن: kē pad tuhīg ī asmān andar šawēd čē'ōn Kāyos یعنی "کسی که به تهیگیِ آسمان اندر شود همچون کاوس" است. در همین متن آمده که "کسی از چنگال مرگ رهایی نیابد نه کسی که مانند کیکاووس به گردش آسمان پرداخت." بنا به شاهنامهء فردوسی، دیوی به گونهء غلامی سخنگو میآید و به کاوس میگوید تو با داشتن این فر زیبا، شایسته است بر چرخ گردان جای گیری. پس کاوس به آسمان پرواز میکند، اما سقوط میکند. پس از افتادن بر زمین پشیمان میشود و چهل روز به نیایش بر خاک مینشیند و خدای او را میبخشد. معجم البلدان عروج آسمانی کیکاوس را بنا به مندرجات ائوگمدئچه و شاهنامه تایید میکند. بنا به دینکرد، کاوس بالای البرز هفت کاخ بر پا نمود، یکی زرین و دو سیمین و دو پولادین و دو آبگین ( بلورین). در این جستار بر آنیم که انگیزهء کاوس را برای ساختن هفت کاخ بر فراز کوه البرز و سفر آسمانی و سقوط او را مشخص نموده و مطابق مندرجات متون پهلوی، شاهنامه و روایات دورهء اسلامی به تحلیل و بررسی تطبیقی آن بپردازیم.
ابوالقاسم اسماعیل پور
اسطوره شناس و پژوهشگر فرهنگ و اساطير ايراني
متولد 16 شهریور 1333، دیپلم طبیعی. در1351 در دبیرستان هدف تهران دورهء آمادگی کنکور را سپری کرد. در همین سال عضو جمعیت گیاهخواران ایران شد و تحت تاثیر جهانگیر ایرمیان خراباتی متون زرتشتی را مطالعه کرد. از 1352 تا 1356 در دانشکدهء ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران در رشتهء زبان و ادبیات انگلیسی به تحصیل پرداخت. استادان شاخص او در این دوره حسن جوادی، رضا براهنی، بهرام مقدادی، پروفسور کلاتس و ژولیت میثمی بودند. در گروه ادبیات فارسی هم از محضر استادان شفیعی کدکنی، اسلامی ندوشن و زنده یاد عبدالحسین زرین کوب بهره مند شد.
از 1353 با زنده یاد مهرداد بهار آشنا شد. این دوستی و همکاری تا پایان عمر استاد ادامه داشت. از 1363 تا 1370 دورهء فوق لیسانس و دکترای فرهنگ و زبان های باستانی را در دانشگاه تهران گذراند. استادان او در این دوره ژاله آموزگار، محسن ابوالقاسمی، زنده یاد احمد تفضلی، بدرالزمان قریب و مهرداد بهار بودند. از 1366 در دانشگاه های مختلف از جمله در دانشگاه مازندران و دانشگاه تهران تدریس کرد. اکنون استاد دانشگاه شهید بهشتی و مدیر گروه زبان شناسی و زبان های باستانی است.
او در سالهای 2004 تا 2006 استاد مدعو و مدیر مرکز ایران شناسی دانشگاه بین المللی شانگهای بوده است. از 1385 تا 1387 رئیس پژوهشکدهء زبان شناسی، کتیبه ها و متون پژوهشکده میراث فرهنگی کشور بوده و در این دوره، راه اندازی باغ موزهء کتیبه ها در کاخ نیاوران، تدوین اطلس ملی زبانی ایران و برگزاری دو همایش ملی زبانشناسی، کتیبه ها و متون زیر نظر او انجام گرفته است. او اکنون عضو پیوسته انجمن انسان شناسی ایران، عضو هیئت تحریریه مجله انسان شناسی دانشگاه تهران، مجلهء زبان و ادب دانشگاه علامه، پژوهشنامهء نقد زبان و ادبيات خارجی دانشگاه شهید بهشتی، عضو انجمن ایران شناسی اروپا (SIE) ، عضو انجمن بین المللی مطالعات مانوی (IAMS)، و عضو انجمن بین المللی جوامع فارسی زبان (ASPS) است. آثار او شامل پژوهش های اسطوره شناسی و ایران شناسی است.
آثار او عبارتند از: اسطورهء آفرینش در آیین مانی، اسطوره بیان نمادین،زیر آسمانه های نور، ادبیات مانوی و سرودهای روشنایی است. کتاب انگلیسی او با عنوان Manichaean Gnosis and Creation Myth در سال 2005 در دانشگاه پنسیلوانیای آمریکا به چاپ رسیده است. او همچنین آثار مهمی از اساطیر جهان را به پارسی برگردانده است، مانند دانشنامهء اساطیر جهان، زبور مانوی، اساطیر جهان، ادبیات گنوسی و اسطوره و آیین. در کنار اسطوره شناسی، شعر همیشه دغدغهء خاطر او بوده و تاکنون سه مجموعه شعر به چاپ رسانده: برسنگفرش بی بازگشت، هر دانه شن و تا کنار درخت گیلاس. همچنین گزیده ای از شعر جهان و مجموعه کامل اشعار اکتاویو پاز را به فارسی برگردانده است.
او تاکنون در همایش ها و کنفرانس های متعددی به صورت سخنرانی و ارائهء مقاله شرکت کرده؛ از جمله در آلمان، ايتاليا، اطريش، روسيه، هند، پاكستان، چين، آسه تياي (قفقاز)، ارمنستان ، يونان و لهستان. گزیده ای از مقالات و اشعار او به زبان های انگلیسی، چینی، هندی و روسی ترجمه شده است.
از میان آثار او، دانشنامهء اساطیر جهان برندهء جایزهء کتاب سال 1387 و کتاب ادبیات گنوسی برندهء جایزه کتاب فصل و جایزه کتاب سال 1389 و سرودهای روشنایی برندهء جایزهء کتاب فصل (1386) شده است. همچنین لوح تقدیر دانشگاه بین المللی شانگهای (2006)، لوح تقدیر دانشگاه مازندران و دانشگاه شهید بهشتی و لوح تقدیر پارسه به او اهدا شده است.
